X
مامان و بابای مهربون
خاطرات زندگیم
8
تاريخ : شنبه 8 مهر 1391 | نویسنده : مامان جون

خوب مامانی بلاخره تو اومدی  و من از خوشحالی فقط دوست داشتم جیغ بکشم اما بخاطر درد بخیه هام نمیشد ههههههههه...

همه ریخته بودن سرت و میگفتن ای دختره عروسکه تازه پرستارا و همراهای بیمارای بخش های دیگه هی میومدن تورو میدیدن اخه خیلی نینی دیگه بود ولی چون تو عروسک بودی میومدن ببیننت.

 حانیه خانم شما ساعت 9:40 دقیقه صبح پنج شنبه سال 1391 شمسی(1433 قمری) در یکم تیر ماه(یکم شعبان) توی بیمارستان قائم کرج توسط دکتر سوسن کیانی بدنیا اومدی البته تحت نظر دکتر میر فندرسکی توی بیمارستان صارم تهران بودی.

قدت 52 ***وزنت 3710 *** گروه خونی +AB *** دور سر 36 *** دور سینه 35

مامانی وقتی برای اولین بار از سینم می می خوردی با هر مکی که میزدی انگار تمام غم و سختی دنیا رو از روی شونه هام میبردی اخه سر شما که باردار بودم خیلی سختی و ناراحتی کشیدم و شما به تمام ناراحتی هام پایان دادی .

همش الکی به مامان شهناز میگفتم که گرسنه اس میخوام شیرش بدم اما نمیدونست که میخواستم  بهم آرامش بدی.

راستی یادم رفت بگم از همون توی بیمارستان همه رو میدیدی و با نگاه نافذت نگاهشون میکردی تازه واسمون خندیدی هم.به قول بابا بهنام وقتی نگاه میکنی آدم میترسه انگار یه چیزی از آدم میدونی که اینقدر عمیق نگاه میکنی.

ببین اینجا چطور داری مادر جون رو نگاه میکنی

اینجا توی بیمارستان داشتی بدجوری مادر جون رو نگاه میکردی




بازدید : 2113 مرتبه | موضوع :
9
تاريخ : يکشنبه 2 مهر 1391 | نویسنده : مامان جون

عزیز مادر دوشنبه 29 خرداد 1391 یعنی دو روز قبل از بدنیا اومدن یه جشن سیسمونی خوشکل گرفنم و خیلی ها اومدن

*****************************************

این از کیک سیسمونی که بجای اینکه با چای بخوریم هول شدم و با آبمیوه دادم به مهمونا

عکس کیک سیسمونی

***************************************

اینم سالاد الویه هایی که خودم شکلشونو دادم و با مامان شهناز و خاله شبنم درستشون کردیم خاله شقایق هم جزء تدارکات بود و هی میفرستادیمش که بره چیز بخره هههه.....

 

 

عکس سالاد الویه

***************************************

اینم نمای کلی از پذیرایی  سلف سرویس

پذیرایی کلی

البته میان وعده با پاپ کورن و پفک ، چیپس ، چای و غیره پذیرایی شد

**************************************

اینم سیسمونی دختر گلی مامان

کمد دختری

*******************

کمد

*************************

کمد

*************************************

کمد

***********************************

****************************

*********************************

***************************

*******************************

***********************

******************************

****************************

*************************

***************************

تخت

******************************

کالسکه

***********************************

مامانی اینم منم و شما تو شکممی واسه همین شمکم زده بیرون

یه وقت فکر نکنی مامانت چاق بوده ههههههههه.....

اینم منم با شکم قلنبه ام

*************************

وسیله ها




بازدید : 5680 مرتبه | موضوع : نی نی من
7
تاريخ : جمعه 31 شهريور 1391 | نویسنده : مامان جون

گل زیبای مادر عزیز نازم حانیه خانم صبح روز پنج شنبه یکم تیر سال 1391 ساعت 4 صبح بیدار شدم رفتم خمام غسل گرفتم برای پاکی تو و خودم و تا ساعت 6:30 صبح قرآن و نماز و زیارت عاشورا و هر چیز دیگه ای که فکر کنی خوندم و برای سالم و صالح بودنت دعا کردم همش دست مسذاشتم رو شکمم و باهات حرف میزدم ،قربون صدقه ات میرفتم و به این فکر میکردم که چه شکلی هستی و از طرفی دلم تنگ میشد واسه این قلمبه ای که توی شکممه .

خلاصه بابا میثم و بابا بهنام و مامان شهناز و خاله هات ساعت 6:30 صبح بیدار شدن و صبحانه خوردن تا بریم بیمارستان وساعت 7 توی راه بیمارستان بودیم و 7:30 منو بردن تو بخش از همه خداحافظی کردم و به همراه بغضی که از خوشحالی بود با پرستار رفتم تو بخش اونجا بهم سرم و غیره وصل کردن و زنگ زدن به دکترم تا بیاد فکر کنم ساعت 9 یا 9:15 رفتم توی اتاق عمل و چون میخواستم گریه ی نازت و صورت ماهتو ببیتنم گفتم میخوام اسپاینال بشم ولی مامانی خیلی اذیتم کردن و 3 بار امپولو کردن تو کمرم و من هم همش دستم رو شکمم بود و منتظر بودم ببینمت خلاصه کم کم از کمر تا به سمت پاهام بی حس شدم بعد یه پرده گذاشتن جلوم و دکترم اومد نمیدونم چرا وسط عمل نفسم گرفت و حالت تهوع پیدا کردم و میخواستم بیارم بالا ولی باز هم فکر و ذهنم تو بودی .

همش منتظر صدای گریه ات بودم و به متخصص بیهوشی که بالای سرم بود گفتم تا بدنیا اومد نشونم بدینش گفت باشه که یکدفعه صدای جیغتو شنیدم واب نمیدونی چه حالی داشتم و پرستارا و دکتر هی میگفتن چه دختر خوشکل و تپلی به دنیا اوردی و 2 یا 3 دقیقه بعد تورو دیدم با موهای مشکی و صورت سفید با لپ های صورتی پر رنگ ،یاد اون سیبی افتادم که وقتی روت حامله بودم و نمیدونستم که پسری یا دختر روش سوره مریم و حضرت یوسف رو خوندم .

اخه اون سیبه هم به قرمزی لبا و لپات بود ،بی اخیار اشک از چشام اومد و گفتم دوست دارم عزیزم.

 

مامانی خیلی ناز و بامزه بودی  

***  عاشقتم عروسکم ***




بازدید : 923 مرتبه | موضوع : نی نی من
11
تاريخ : جمعه 31 شهريور 1391 | نویسنده : مامان جون

کوچولوی مامان این نافت خیلی تورو اذیت کرد و من هم از اذیت شدن تو دلم خون می شد .

خیلی طول کشید تا نافت افتاد (12 روزت بود) و هر کسی یه کاری میگفت بکن،یکی میگفت الکل بزن یکی میگفت چربش کن خلاصه منو دیوونه کرده بودن خلاصه 12 یا 13 تیر بود که رفتیم خونه خاله مریم و نافت خونه خاله اینا افتاد ، البته من قبلش از قسمتی که خشک شده بود پیچوندمش و ناف بندتو روش بستم آخه واست با دوتا گیره بسته بودنشو  بد هم بسته شده بود و گیره ها هم سنگین بودن و باعث شده بود که یکمی نافت اومده بود بیرون منم واسه اینکه خلاصت کنم بسم الله گفتمو این کارو کردم .

نمیدونی وقتی که دیدم افتاده چقدر خوشحال شدم و بجای تو ، توی دلم نفس عمیق کشیدم.

ناف عشقم

 




بازدید : 788 مرتبه | موضوع : نی نی من
10
تاريخ : جمعه 31 شهريور 1391 | نویسنده : مامان جون

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،

با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،

فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...

همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..

روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم


فرزند دلبندم،دوستت دارم




بازدید : 760 مرتبه | موضوع : روزگار من
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد